روزی که داشتند دانشجوهای دانشگاه خیّام مشهد رو برای اردوی به اصطلاح راهیان نور از جلوی دانشگاه سوار اتوبوس می کردند اونجا بودم ؛ اگه میدونستم که آخرین باریه که می تونم ببینمشون حتما بیشتر نگاهشون می کردم ! یکی به شوخی می گفت این اتوبوس های لکنده ای که اینا سوار میشن من شک ندارم به مقصد نمی رسن ! شاید اگه میدونستم قراره اینا توی آتیش بسوزن ؛ به همچین شوخی ای هیچ وقت نمی خندیدم ! کاش نمی رفتن ؛ کاش نمی سوختن ؛ آهای دولت منتخب و مردمی ؛ ما سفر کارت نخواستیم ؛ ما سفر چین و تور اروپا برای دانشجویان نخواستیم ؛ یه اتوبوس ولوو میخواستیم که رانندش هم مفنگی نباشه تا دوستامون سالم برگردن ؛ آهای دولت منتخب و مردمی ؛ چه عزّتی به سر شهید گذاشتین تو این همه مدّت که حالا هر سال باید یک عدّه دانشجو رو به دیدن مناطق جنگی جنوب ببرین و جنازه برگردونین ! به جنازه هم راضی بودیم ؛ ایندفه خاکستر هم برنگشت ! آهای دولت منتخب و مردمی ؛ آقای احمدی نژاد ؛ امروز لقب شهید دادی به دوستامون ؛ ما لقب شهید برای دانشجوهامون نخواستیم ؛ ما فقط می خواستیم خانواده ی این بیست و یک نفر امسال عید شاد و سرخوش کنار سفره ی هفت سین باشن ؛ نه توی قبرستون و مسجد در حال صجّه و زاری ! . زیاد میخواستیم ؟! کیه که اهمّیّت بده ؟! حالا ما به جای چند دانشجو ؛ چند تا شهید بزرگوار داریم ؛ تا شاید اسم خیابون کم نیاریم ! کاش همه چی خوب بود ؛ حدّ اقل بهتر بود !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:2 توسط Hewlett-Packard) hp)
|