يكي از علماي قم نقل مي كند چند شب قبل كه از عبادت نيمه شب فارغ گشته بودم و سر بر بالين بود به ناگاه خواب بر من چيره گشت
في الحال در آن روياي صادقه مردي را ديدم كه از دور به سمت من مي آمد .. آشنا به نظرم آمد
خوب كه نگريستم
ديدم محمد رضاي ملعون پهلوي است
غمگين گشتم كه چرا پس از آنهمه عبادت خضوع و تضرع اين دجال در نظرم ظاهر گشت! اما باز فرصت را از دست ندادم بسويش رفتم و كلملتي را نثارش كردم كه در تمام عمرم بر زبان نرانده بودم
خوب شنيد و هيچ نگفت
بناگاه سخن گشود كه يا شيخ اندكي درنگ من دستم از دنيا كوتاه است مجالي ده
انديشيدم به هر حال اين ولد ...مسلمان زاده بوده پس خطابش كردم
پدر سوخته و. . . و . . . من با تو كاري ندارم و از تو مبرايم
گفت اي شيخ حاجتي دارم ؟
ديدم رسم جوانمردي نيست كه نشنوم و رد شوم .پرسيدم چيست ؟
بگو اگر در توانم بود بر آورده سازم
گفت
برايم از آن جهان خاكي عينك ري بني باپولاريزه 100 درصد بفرست با دي اچ ال بيايد .
{به گفته خودش پدر سوخته از اي بي ! كاويده بود كه البته اين اي بي چيست هم برايم سوالي شده است واز اين روي نيك مدلش را مي دانست }
پرسيدم چرا عينك دودي مي خواهي؟مي خواهي از آتش دوزخ آن چشمان به حرام آلوده است را مصون بداري ؟
گفتنه بابا از دست مردم ايران دارم كور ميشم
اينجا داشتم زندگي مو مي كردم بي هيچ دردسري
مردم ايران
هي صب تا شب دعا مي كنن ممد رضا نور به قبرت بباره نور به قبرت بباره . دارم كور ميشم :(
جون مادرت عينك رو بفرستا . . . .