تبليغاتX
استامینوفن کدئین
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:4 توسط Can't find Server |

يكي از علماي قم نقل مي كند چند شب قبل كه از عبادت نيمه شب فارغ گشته بودم و سر بر بالين بود به ناگاه خواب بر من چيره گشت
في الحال در آن روياي صادقه مردي را ديدم كه از دور به سمت من مي آمد .. آشنا به نظرم آمد
خوب كه نگريستم
ديدم محمد رضاي ملعون پهلوي است
غمگين گشتم كه چرا پس از آنهمه عبادت خضوع و تضرع اين دجال در نظرم ظاهر گشت! اما باز فرصت را از دست ندادم بسويش رفتم و كلملتي را نثارش كردم كه در تمام عمرم بر زبان نرانده بودم
خوب شنيد و هيچ نگفت
بناگاه سخن گشود كه يا شيخ اندكي درنگ من دستم از دنيا كوتاه است مجالي ده
انديشيدم به هر حال اين ولد ...مسلمان زاده بوده پس خطابش كردم
پدر سوخته و. . . و . . . من با تو كاري ندارم و از تو مبرايم
گفت اي شيخ حاجتي دارم ؟
ديدم رسم جوانمردي نيست كه نشنوم و رد شوم .پرسيدم چيست ؟
بگو اگر در توانم بود بر آورده سازم
گفت
برايم از آن جهان خاكي عينك ري بني باپولاريزه 100 درصد بفرست با دي اچ ال بيايد .
{به گفته خودش پدر سوخته از اي بي ! كاويده بود كه البته اين اي بي چيست هم برايم سوالي شده است واز اين روي نيك مدلش را مي دانست }
پرسيدم چرا عينك دودي مي خواهي؟مي خواهي از آتش دوزخ آن چشمان به حرام آلوده است را مصون بداري ؟

گفتنه بابا از دست مردم ايران دارم كور ميشم

اينجا داشتم زندگي مو مي كردم بي هيچ دردسري

مردم ايران
هي صب تا شب دعا مي كنن ممد رضا نور به قبرت بباره نور به قبرت بباره . دارم كور ميشم :(
جون مادرت عينك رو بفرستا . . . .

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:51 توسط کاربر عمومی |